تبليغاتX
بهشت زهرا

بهشت زهرا

آماده ی پذیرایی از اموات گرامی شماست

HOMEPAGE

E-MAIL

BLOGSKIN

( ساعت ۸:۳۰ صبح ) :
ـ محسن ........محسن ......... پاشو ......... پاشو دیرت شد ..............
ـ اَه بذار بخوابم .
ـ نمی خوای بری مدرسه ؟ مگه امتحان نداری ؟
ـ مدرسه ؟ ..... امتحان ؟ ........ وای دیرم شد !!!!
ـ امتحانت ساعت ۸:۱۵ شروع شده !
با خونسردی به طرف توالت می رود و پس از ۱۰ دقیقه بیرون می آید .
( ساعت ۸:۴۵ ) : محسن جلوی آینه به آرامی در حال درست کردن موهایش است :
ـ اَه ..... چه چسب موی بی خودی ..... خراب شد .... به درک همین طور میرم .
( ساعت ۹:۰۰ ) : مدیر محسن را در حالی که با عجله وارد مدرسه می شود می بیند :
ـ چرا الان اومدی ؟
ـ آقا خواب موندیم . میشه امتحان بدیم ؟!
ـ نه ! برو شهریور بیا . ( با لهجه ی پیر مرد چارخونه )
ـ آقا حالا نمیشه یه کاریش کنین ؟!
- همون که گفتم برو شهریور بیا .
ـ آقا هر چی بخوای پول میدم . آقا ...........( بـــــــــوق!!!! )
ـ همون که گفتم برو شهریور بیا .
ـ محسن زیر لب : ( گور پدرت میرم همون شهریور میام )
- همون که گفتم برو شهریور بیا .
ـ محسن در حالی که از ناراحتی سر به زیر انداخته به سمت درب مدرسه می رود . می چرخد و نگاهی حصرت بار به مدرسه می اندازد .
- همون که گفتم برو شهریور بیا .
محسن از مدرسه خارج می شود و صدای مدیر همچنان می آید :
- همون که گفتم برو شهریور بیا .
محسن از مدرسه دور می شود .
- همون که گفتم برو شهریور بیا .
محسن به سر خیابان می رسد .
- پسر جون ....... بیا...... بیا.......
محسن خوشحال می شود و به سمت مدرسه می دود .
مدیر با لبخندی میگوید :
ـ همون که گفتم بیا .......
محسن خوشحال در حال خروج از مدرسه پس از امتحان :
ـ آقا خیلی ممنون !
- همون که گفتم برو شهریور بیا ......نه نه ! ....... همون که گفتم بیا ......

سلام !
این داستان واقعیت داشت . البته طبیعیه که کمی ( !!!!!!! ) تغییرش دادم . سعی می کنم از این به بعد مطالب واقعی و خاطرات خودم و بچه ها رو بزنم .فکر کنم جالب باشه نه !؟ این آقا محسن یکی از دوستامه البته تو مدرسه ی من نیس . اگه بیشتر سر بزنین ما هم زود آپ می کنیم !
موفق باشید . بای .
                           
      (مدیر : همونکه گفتم نظر یادت نره ! )

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 17:14 توسط yosef |


سلام !
راستش قرار بود ادامه ی مطلب مصطفی رو بنویسم . اما خب ! اگه بدونین واسه این که این کارو انجام ندم مصطفی به کجاهای من آویزون شد در این باره سوالی نمی کردین ! از ایمیل گرفته تا ....!!!
و اما !
این که ما خیلی وقت یه بار اینجا رو آپ می کنیم و شما هی میاین میگین چرا ، مثه اینه که شما خیلی وقت یه بار میاین سر میزنین ! اما کسی به شما میگه چرا ؟!! پس بهتره اگر ( توجه کنین : « اگر » ) میخواین اینجا باز هم هر هفته آپ بشه بهتره زود به زود به اینجا سر بزنین و نظراتتونو درباره یوسف به ما بگین !!!
.
.
.
.
.
۱۷ سال پیش همه ی انسان ها در صلح و صفا و آرامش زندگی می کردند . عین آدم صبح خروس خون میرفتن سر کار و تا بوق سگ با هم دیگه سگ دو میزدن سر یه لقمه نون . گرچه سخت بود . اما خب ! برای گذران زندگی همین کافی بود و کسی برای پول در آوردن به شغل فــ...(بوقـــــــق)..ــشگی روی نمی آورد . خلاصه هوا خوب بود و آلودگی - مالودگی وجود نداشت و...
اما هیچ وقت یک جریان خوب در جامعه بشری تداوم پیدا نکرده و آخرش یه گندی بالا میاد و همه چیز به هم می خوره . خب طبیعیه ! چون ماه پشت ابر نمی مونه !! ( حتی اگه بدونه خیلی بی ربطه !! )
بله ! و اون اتفاقی که نباید میفتاد... افتاد...
نه ! خیالتون راحت ! دوران دایناسورها گذشته و خبری از اورانگوتان و بقیه بر و بچز نیست... به دوران ایکس من و ماتریکس و غیره و ذلک هم نرسیدیم . اما بعضی وقتا تحولی میتونه رخ بده که علی رغم بی اهمیت بودنش همه ی اوضاع رو به گند بکشه !!!
مثل تولد همین رفیق ما !
بله ! یوسف رو می گم !!!
البته یوسف چون هنوز در دوران همون تیرانازاروس و ... سر میکنه و در اون زمان هم این قرتی بازی ها رسم نبود ، زیاد به این موضوع اهمیت نمیده که تقریبا ۵ روز از تولدش گذشته و من تازه امروز دارم ....
البته من خیلی زور زدم که دیگه حد اقل واسه ی این ضایعه ی اسفبار مطلبی ننویسم و خودمو به کوچه ی علی چپ بزنم . اما خب ! چه کنیم که نشد و آخرش هم ...
و همون روز مربوطه (روز حادثه رو عرض می کنم !!!) به تلفن همراه ایشون (موبایل سابق) زنگیدم و ضمن تبریک به خودش به مناسبت اینکه یک سال دیگه هم خودش رو به زمینی ها قالب کرد ، به خانواده ش تسلیت گفتم و از خداوند منان برای تحمل کنندگان این واقعه صبر جزیل خواستاریدم !!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 20:3 توسط وحید |


سلام !!

راستش اینجا یه اتفاقاتی حول محور دوست عزیز و گرام ما در قدیم الایام و دشمن معلوم الحال ما در عصر اکنون که هر دو یکنفر هستند در حال وقوع بود و هست که بروبچز این وبلاگ رو بسیار نگران کرده و دست و دل ما رو حسابی لرزونده !!! (اوه اوه... آها... بیا !!!)
و این فرد کسی نیست جز مصطفی هویلچ...
البته برای آگاهی بیشتر شما یکی از دوستان مجهول الهویه ما در رابطه با زندگی فرد مذکور اطلاعاتی جمع آوری کرده که ما از ایشون ممنونیم . اما لازم دیدیم که اطلاعات خودمون رو هم در اختیار عموم شما شهروندان عزیز قرار بدیم تا شما رو با چهره ی این گرگ انسان نمای جا نماز آبکش اسب صفت دیو سیرت مواجه کرده باشیم...!! برای کسب اطلاعات بیشتر ما را تا ادامه ی این مطلب همراهی کنید...!!! (آقا بریم وله...!)

خیلی خب !

نام : محمد مصطفی هویلچ
شهرت (لقب) : هویـــــــــج دارای سیبیـــــــل
جنسیت : مجهول (البته نوعی مو به نام سیبیل روی صورت این شخص دیده شده که البته برای همه ی گربه ها معمول است )
غذا : علف خوار
نام علمی : Havvij Sibilooo
مکان زیستندگی (زندگی) : آخر اسفالت...لشکر...ملاشیه...کوت عبدالله...خروسیه...گاو میش آباد ( شایان ذکر است گونه ی عجیب و غریبی از این موجود در حواشی صحرای کالاهاری یافت شده بود که بحمد الله منقرض شد )
این موجود جز پستاندارهای نادر روی زمین است که برای اولین بار در منطقه ای در شهر اهواز از زیر بته ی توت سمی بعمل آمده و رشد کرد...!!! (چی میگه)
البته همون طور که در بالا ذکر کردیم نمونه ای از این جانور در صحرای کالاهاری و هم چنین سواحل ماداگاسکار هم یافت شده .
غذای این موجود علف و یونجه می باشد و با وجود اینکه در کل به گربه سانان شباهت دارد دارای دو دندان صاف و بلند در جلوی دهان مبارکشان هستند که من اصلا لازم نمی دونم بگم شبیه چی شده...!!!
موجودی بسیار موذی ، با چهره ای غلط انداز (بلکه هم یه چیز اونورتر) ، خرخون (عذر میخوام ، منظورم زیاد خون بود...نه نه ، فوق العاده خون . میدونی ؟!) که اغلب صبحها به مدرسه و شبها به زبانکده ، صبحها به زبانکده و شبها به مدرسه یا بالعکس... میره . کلا با خونه مخالفه...
همونطور که گفتم این موجود بسیار موذی و آب زیر کاه است . لذا سایر القاب و اوصاف و وصله ها هم بهش می چسبه . (حتی شما دوست عزیز) مثل خر ، گاو ، بی تربیت ، بی شعور ، ......ش ، .......ـی ، حتی گاهی اوقات بی ادب . و البته در مواقع بسیار خاص ـ که بین علما اختلاف هست که کِی ؟ ـ گاز هم میگیره... بله ! درست شنیدید...!!!
و حالا ما متنی که بین ایشون و خانوم ایرانیان ویکتوری (!!!) در یک مکالمه ی تلفنی رد و بدل شده برای شما میاریم که بفهمید عمق فاجعه چقدر عمیقه (!!!) :

دیررررررررررینگ...دیررررررررررینگ ( از این گوشی ها که با ذغال سنگ کار می کنه !!! اینا خط ثابتشون اعتباری هم داره !!! )...
موجود مورد نظر گوشی را بر میدارد :
م ( موجود مورد نظر ) : سلام علیکم و رحمة الله و برکاته ! خواهر یا برادر دینی گرامی... امرتون رو بفرمایید (بوق ق ق ق ق ق ق ق...)
ای ( ایرانیان ویکتوری ) : سلام ! خوبی...؟ چططوری ؟! (به تشدید طا)
م : وووووووی خانوم نگو اینطوری من یه جووووووری میشم (!!!) عذر میخوام ! ببخشید . شما ؟
ای : من خانوم ایرانیان ویکتوری ساکن اهواز هستم و اصلا هم قصد ازدواج ندارم ! میدونی ... آخه اختلاف سنی مون زیاده...! نه اصرار نکن... خب حالا که اصرار میکنی یه قرار میذار.......
م : آرام آرام آرام آرام...! چته خواهر !! چرا تند میری...؟!! من که شما رو نمی شناسم... اصلا شما شماره ی منو از کجا آوردین ؟ خجالت بکش... حیا کن... بس است شرارت !!!
ای : شراره رو بیخیال خودت چیططوری ؟!!
م : استغغغغغغفر الله ربی...! بیخیال ! عذر میخوام . بدون خیال باشید . این حرفا چیه . شراره چیه خانوم (چیه ؟؟؟؟!!!) این وصله ها به ما نمی چسبه ...
در این حال مامان مصطفی میگه : پسرم با کی حرف میزنی ؟!
م : هیچی حاج خانوم (!!!) با آقای سرابی هستم !!!
ای : بیا با هم قرار بذاریم تو رو خدا ! آفرین !
م : برو بچه ! برو با بزرگترت بیا ! گفتم که ما اهل این حرفها چی ؟ نیستیم !
ای : خب آدرس بده بیام خونتون...!!
م : د بیا !!! عذر میخوام ! دهه ! شما قدوم نورانی تون رو بذارین اینجا که ابوی گرام که تکنسین شرکت نفته و فلان بخش کار می کنه و اینقدر حقوقشه قدوم مبارکش رو تا ته می کنه تو ........ من !!! عذر میخوام در با......ن من !!!
ای : خب تو بیا خونه ما !
.....
ادامه ی داستان در قسمت بعد....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 21:3 توسط وحید |


آن روز روز دیگری به نظر میرسید . انگار ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست بع دست هم داده بودند تا نفسی که من آنروز صبح می کشم بوی خوش دیگری داشته باشد ! آن صبح ، صبح روز وصال بود . و من آنقدر عجله داشتم که در راه کم مانده بود از زمین جدا و در آسمان پر بکشم . حق هم داشتم . کسی که من پیدا کرده بودم از همه بهتر بود . حاضر بود با همه نداری من بسازد ... همه بدبختی هایم را درک میکرد ... پشتیبانم بود ! حامی ام بود ! بمن قول داده بود اگه موفق نشدیم باز هم با من تا آخر خط بیاد . یکی از هم دانشکده ایهام بود . گفته بود پدرش تو سرمایه گذاری روی خواننده های جوان و تازه کار مثل من است . خودش هم پسر خوبی بود !!! و امروز هم قرار گذاشته بودیم که برویم پیش پدرش (!!!) . دفتر کار پدرش البته . میدونستم همه ی آرزوهایم در حال تحقق بودند . این قدر تند تند قدم بر میداشتم که نزدیک بود بخوزم زمین ! یک جورایی پاهام خیلی سبک شده بودند اما نمی دونم چرا اصلا احساس راحتی نمی کردم . با این حال زیاد اهمیت ندادم و به طرف محل قرارمان پر کشیدم ! واقعا در حال و هوای دیگری بودم ! در خیابان همه با تعجب به پاهای من نگاه می کردند . شرط می بندم از خود می پرسیدند این مرد چی خورده اول صبحی که اینطوری چهار نعل می تازه ؟!!! البته بعضی هم پوزخند ، لبخند یا نیشخند میزدند با دیدن پاهای من ! بعضی هم به زور جلوی خنده شان را می گرفتند ! اما برای من اصلا اهمیت نداشت . وقت هم نداشتم با همه ی آنها یکه-به دو کنم که اِ ! شما چرا میخندی ؟! اگر وقت داشتم که صبح آنهمه با عجله دوش نمی گرفتم و بدون صبحانه راه بیفتم که . بالاخره رسیدم ! نفس در سینه ام حبس شده بود . تمام بدنم یخ کرده بود ! مخصوصا نوک انگشتان پاهام ! عجیب بود . اما با این حال لبخند زدم و به دوستم سلام کردم ... او با چشم غره ای گفت : کوفت و سلام !!! با دمپایی میخوای بری دفتر بابای من ؟!!!

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 21:52 توسط وحید |


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 22:5 توسط وحید |


 

صورت صحیح ضرب المثل های زیر را از میان چهار گزینه ی گزینش نمایید :

1) بادمجانی که آفت ندارد...

الف. دورش دستمال نمیبندند !

ب. روت سیاه !

خ. با خیال راحت میرزا قاسمی می کنیم می خوریم دیگه !

د. دم لونه اش پونه سبز میشه !

2)موش تو لونه اش نمی رفت...

الف. می گفت پیف پیف بو میده !

ب. چونکه دم لونه ش پونه سبز شده بود !

خ. بهونه الکی میاورد بابا !

د.چون اجاره ش بالا بود !

3)دیگ به دیگ میگه...

الف. ریاست جمهوریت رو بهت تبریک میگم !!! ( چه کنیم ! ایرانه دیگه ! )

ب. حیف که سیرم وگرنه می خوردمت !

خ. حیف که پیازم وگرنه میخوردمت !

د. حیف که دیگم و گرنه چاکرت هم بودم !

4) برو کار می کن مگو چیست کار...

الف. کمی هم بگرد بعد بگو نیست کار!

ب. الهی بره تو ...........نت بیست مار !!! ( شرمنده ! آدمی که کار نمی کنه 60-70 تا هم کمشه !!!)

خ. دم لونش پ.نه سبز میشه !

د دم لونه ش پونه سبز نمیشه !

5) مار از پونه بدش میاد...

الف. جارو به دمبش می بست !

ب. واسه اینکه دم لونش در نیاد دم لونش رو آسفالت کرد !

خ. میگف اجاره بالاست !

د از لج خودش دم لونه ش که هیچی ! همه خونه ش رو پونه کاری کرد !

6) قطره قطره جمع گردد...


الف. ....ون لق ات قبضی گرانمایه واست میاد !

ب. ....ون گشادت واشر لوله رو عوض نمی کنی !

ج.وانگهی !

د. جوجه رو آخر پاییز می شمارن !

7) یارو به ده راه ندادن...

الف. گفت گور بابای همه تون ! میرم شهر !

ب. با دمش گردو می شکست !

خ. ده رو بیخیال شد رفت یازده !

د. خب دوازده !

8)چاه مکن بهر کسی...

الف. اول خودت دوم اسی !

ب. اول خودت دوم ابی !

خ .اول خودت دوم اندی !

د. ببخشید ! خانوما مقدم ترن !

9) هرچه بگندد نمکش میزنند...

الف. وای که سهمیه بندی شود نمک !

ب. وای به روزی که امام حسین کشته شد!

خ. وای بر من !

د. ای داد بی داد !

10) آب که سر بالا بره...

الف. من ابو عطا می خونم ؟!

ب. یوسف ابوعطا میخونه ؟!

خ. یوسف ابوعطا میخونه ؟! (تاکید)

د هفت جد و آبادت ابوعطا میخونه ؟؟؟؟!!

هـ. خجالت بکش !

و. طراح سوال ابو عطا میخونه !

ی. ساعت دیوار چشمات قلبم آلبوم گریه نامه عاشق نمیکت گیتار پاییز مهتاب همگی با هم ابوعطا میخونن !!!

11) آشپز که دو تا میشه...

الف. کاریه که شده !

ب. نخور غم گذشته!

خ. همه از خداییم به سوی خدا برویم !

د.وانگهی دریا شود !

12)جوجه رو...

الف. نشمار کم میشه !

ب. زیر پات له کن !

خ. بزن تو سرت !

د. درست استفاده کن !

13)گربه رو...

الف. جوجه رو !

ب. دم حجله تریلی زیرش کرد !

خ. یا شور میشه یا بی نمک !

د. نمکش میزنند !

14. جنگ اول...

الف. به به ! صلح آخر !

ب. اه اه ! صلح آخر !

ج. جنگ دوم ، جنگ سوم ، چهارم الی آخر...

د.رو ول کن خودت چه طوری ؟!

 

نکته ی آخر :  باعرض شررررمندگی این آپ رو بدون اجازه اومدم . خیلی خیلی عذر میخوام ولی احتمال داشت چند وقت نتونم بیام . از همه عذر میخوام !

وحید در اهواز ! 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 21:57 توسط وحید |


متاسفانه نفر سمت چپ تصویر یوسف و با تاسف بیشتر نفر سمت راست وحید هستند که همین امروز در کف مطلبی که نوشتن اما نتونستن ثبت کنن رفتن تو خیابون و خودشونو انداختند زیر تریلی ۱۸ چرخ ! یوسف که در جا به درک اعلی پیوست ! اما وحید زنده ست ولی حالش خیلی وخیمه....آخ ! باشه باشه !! باشه بابا ! نه آقا ! وحید هم مرد ! رحمة الله من یقرأ الفاتحه مع الرفتن به ادامه ی مطلب !!!
TinyPic image


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 22:58 توسط وحید |


 يه دختر بايد خصوصياته زير رو داشته باشه(اگه يه دونه از اينارم نداشت بايد بيخيال بشه!)

۱-بسيار بسيار زيبا باشه(یه چیزی تو مایه هایه کرگدن آفریقائی!)چون از این خوشگل تر تو دخترا پیدا نمیشه!

۲-بسیار بسیار حجاب داشته باشه(حداقل یه چیزی پاش باشه! )اینا واسه خندست،قيافتو مثه ميمون نكن!(خب که چی! یعنی از این باحجاب تر پیدا میشه؟؟ )

۳-بسیار بسیار کار کن باشه! (مثه ...چه میدونم ...مثه احمدی نژاد! )

۴-بسیا بسیار باهوش و زرنگ باشه (حداقل ۲+۲ رو بدونه که چند میشه ، يا چه ميدونم حداقل چهار عمل اصلي و بلد باشه )

۵-بسيار بسيار اصیل و با اصل و نسب و نجيب باشه (مثه اسب،فقط شيهه نكشه )

۶-بسیار بسیار خوشتیپ باشه!(واقعا از این تیپایه مزخرفی که میزنین خجالت نمیکشن؟؟منظورم از رنگه ،من با لباس پوشیدنتون مشكلي ندارم )روسری سبز با مانتو صورتی ،كفشه تاناكورايه بنفش! البته همش تاناکوراست فقط یکی یا دو نفر تویه شما دخترا تیپشون درسته که اونام برو بکسه بالا شهرن!گروه خونیشون به ما نمیخوره!

۷-بسیار بسیار حرف گوش کن باشه(مثلا بهش میگی از تو پیاده رو برو،نره مثه گاو سرشو بندازه پایین از لجتم که شده وسط خیابون لی لی بره! )

۸- آدم باشه(!!!!) می دونم سخته ! ولی سعی کنه حداقل یه خورده شبیه آدم باشه ( مثل میمون !دیدی چقدر شبیه آدمه !؟ نه!؟ ندیدی!؟ خب برو خودت رو تو آینه نگاه کن)

۹-عاشق هیچ کس به جز من( و یه ۲۰۰- ۳۰۰ نفر دیگه ) نباشه !!!!!

۱۰- وقتی حرف میزنه با ادب باشه ( حد اقل به خودش دیگه فحش نده ! و نگه .........)

۱۱-بی اجازه ی بابا و مامان زیاد بیرون نمونه!(مثلا یه چند شب ! البته بعد از اون دیگه باباش خونه راهش نمیده ! آخه یه چیزایی شنیده..........)

۱۲-با پسر دوست نشه! ( والا زمانه ما این چیزا که نبود ! حالا هر دختر یه ۵.۶ تا دوست پسر و .......)

۱۳-تو وبلاگ هیچ پسری نره و با هیچ پسری نچته ! (احتمالا الان همتون از وبلاگ ما رفتین پس من دیگه برای کی بنویسم؟ ! نـــــــــریـــــــــــــــــــــــــــــــد!!!!)

۱۴-فقط مطالب من رو بخونه ! نه این مطالب چرت وحید !( آخ ! آخ! وحید غلط کردم ! باشه اینو پس میگریم!) ( برو بابا کی پس میگیره!!!)

۱۵-...................

                                   من (یوسف) این مطلب رو ننوشتم!(!!!!)

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 19:21 توسط yosef |


سلام !
تا امروز نزدیک به 4 ماهه که از تاسیس این وبلاگ میگذره ، ولی من با دیدن اوضاع آشفته ی وبلاگ و کامنتها ، همچنین بی خیالی برخی از نویسنده گان وبلاگ که این سیستم را ماهی یکبار آپ نمی کنند ( بعضی هاها ؟! ) ، تصمیم گرفتم قوانین وبلاگ را که خودم شخصا تنظیم و تدوین کردم اینجا بنویسم تا هر کس که اومد اینجا فکر نکنه شهر هرته !! نه ! تو واقعا فکر کردی اینجا شهر هرته ؟! ها ؟؟! ها ؟! آقای نویسنده مطلب ! من دارم جدی میگم ! شما چی چی همینطور گتره ای علامت تعجب میزنی ؟! همین کارا رو می کنی که ملت رو حرفت ........ هم باز نمی کنن دیگه !!!
ماده اول : چون نویسنده های این وبلاگ مرد هستن پس اینجا ماده نداریم ! زین پس اصل قانون همیشه نره ! مشکلی هست ؟ سرتو بکوب تو دیوار ! ( کجاش خشنه ؟! همینه که هست )
نر دوم : درسته که من گفتم اصل قانون نره ! حالا شما ننویس « نر ِ... » زشته عزیزم ! ببین ! من هی میخوام جدی بنویسم تو هی علامت تعجب میذاریها ؟!
----- تبسره : ندارد !!
ماده سوم : کسی حق نداره اینجا رو بدون نظر دادن ترک کنه ! الا یوسف که با نظراش تر زده به هر چی کامنته !!!
----- تبسره : یوسف برای دادن نظر آزاده !!
----- تبسره 2 : تو غلط می کنی ! همون که من می گم ! نباید نظر بده !
----- تبسره 3 : من بقیه مطلب رو تایپ نمی کنم !!
----- تبسره 4 : من هی می گم تو کم نظر میدی ، تو میگی نه ! عزیزم خب نظر بده ! اصلا چرا چرت و پرت ؟! شما میتونی ک..... شر هم بنویسی !!!!
ماده چهارم : وجود چنین جمله هایی در نظر ها سبب حذف آنها خواهد شد :
« اوا ! غذام رو باره ! برم خاموش کنم زیرشو تا نسوخته ! »
« به من هم سر بزن ! »
« عجب وبلاگ بی مزه ای داری !!! »
« خاک بر سرت ! »
« ......... !!!! »
« چرا مطلبت عنوان نداره ؟! »
« چرا وبلاگت اینجوره !! »
----- تبسره : چرا وبلاگت اونجوره هم مشمول جمله آخری و حذف خواهد شد !!
----- تبسره 2 : نظری که توش از نوشته های لوس یوسف طرفداری شده باشه هم حذف میشه !!!
----- تبسره 3 : همون دو تا بسه !!
----- تبسره ۴ : اصلا توجه کردین تبصره املاش اینطوریه ؟! حواست پرته ها ؟!
----- تبصره ۵ : خوب شد یادم افتاد ! ورود افراد حواس پرت هم ممنوعه !!
----- تبصره ۶ : تبصره ۵ که ماده شد !!!

ماده پنجم : خوردن نوشابه مشکی در این وبلاگ ممنوع است !
----- تبصره ۱ : هر کس خواست نوشابه ی زرد بخوره باید تعارف کنه !
----- تبصره ۲ : این چه قانونیه که شونصد تا تبصره داره ؟!
----- تبصره ۳ : قانون رو بیخیال ! هر غلطی کردی ، کردی !

ماده ششم : ورود افراد زیر در این وبلاگ به کل ممنوع است :
۱. یه نفری
۲. دو نفری
۳. سه نفری
۴. الی آخر
۵. محمد البرادعی
۶. دایی نویسنده ی این مطلب
۷. کوفی عنان و دبیرهای سابق و آتی سازمان ملل
۸. ورود محمود احمدی نژاد (میدونم هیشکدومتون نمی شناسیدش !!!)
۹. صاحب سایت بلاگفا
۱۰. وزیر سازمان ارتباطات سیار ، یکجانشین ، عشایر ، از کی تا حالا...
۱۱. افرادی که از سیم کارتهای ایرانسل (از این از کی تا حالایی ها !)
۱۲. و...
------ تبصره ۱ : از چهار نفری به بالا با اجازه ی کاراگاه مهسا و منزل می تونن بیان !
------ تبصره ۲ : من تبصره ی سومو میگم ولی جون مادرت علامت تعجب نذار !
------ تبصره ۳ : !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
------ تبصره ۴ : دایی جان ! اینجا چیزهایی نوشته میشه که مناسب رابطه ی فامیلی ما نیست ! شرمنده ! راستی ! مامان و بهنام هم متقابلا به شما سلام رسوندن !
------ تبصره ۵ : ورود احمدی نژاد با رضایت نامه ی ولی آزاد است ! (که فردا اگر با این نوشته های ما افسرده شد کسی ما رو تا دادگستری خِر کش نکنه !)
------ تبصره ۶ : نداره دیگه ! بقیه عمرا نباید بیان !!
ماده هفتم : از اینجا به بعد واسه ماده ها از رقم استفاده میشه !
------ تبصره ۷ : میخوای واسه اینم تبصره بذاری ؟!
ماده ۸ : ورود کلیه افراد به این وبلاگ تنها در صورت در آوردن جوراب و شستن پا دم درب قابل پذیرش می باشد .
------ تبصره ۱ : خدا بقیه ی تبصره ها رو به خیر بگذرونه !
------ تبصره ۲ : خفه شو تایپ کن !!!
------ تبصره ۳ : هیچی دیگه ! همه رو شامل میشه این . تبصره هم که گوش شیطون کر ، چشم حسود کور نداره اصلا !

ماده ۹ و ۱۰ هم طلب خودتون ! فعلا به همین ۸ تا عمل کنید تا بلکه این یوسف یه مطلب درست درمون آپ کنه ! اگه هم می بینین من ایندفعه آپ کردم واسه اینه که این یوسف همش میخواد در باره ی طنز حیوانات و جک و جونورها آپ کنه ! هرچی بهش میگم عزیزم ! بیخیال ! فرداش میره یه مطلب درباره ی حکومت فلان حیوان بر بهمان حیوان مینویسه ! یا درباره ی ملا! رفته یه مطلب گریه نوشته با عنوان ملا در تعقیب شهرام ! یعنی گریه دارها ؟! بخونیش شب خواب بچگی های همین یوسفو میبینی !! بعدشم ورداشته یه مطلب دیگه دوباره  ضد فمینیستی میخواد بنویسه اینجا ! اصلا به موضوعهای روز کار نداره این بشر ! ایده های جن به سر تو خالی این میرسه !!
در آخر از همه ی شما دوستای گلم (با عرض پوزش!!) بخصوص مهسای عزیزم بخاطر روشن کردن قضیه یه نفری تشکر می کنم ! هم چنین از مصطفی هویلچ عزیز هم معذرت خواهی نمی کنم اصلا !!! کی از این فسیل دندون قشنگ عذرخواهی می کنه آخه ؟!!

نوشته شده توسط وحید

 
راستی بچه ها ! آدرس وبلاگ خوانندگان مجله جوانان امروز هم تغییر کرده :  وبلاگ جوانان ایرونی 
بقیه ش هم باشه طلبتون !
یوسف جان ! حالا تو بیا عزیزم !

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:22 توسط وحید |


در حاشیه ورود سربازان انگلیسی به آبهای خلیج فارس ، اونم بدون مجوز !! :
سرباز خانومه انگلیسیه : سلام آقا ! ببخشید اینجا ایرانه ؟
ایرانیه : نه پس اینگلیسه ! عجب خنگیه هستی ها ؟! ورداشتی بی مجوز بلند کردی اومدی اینجا رو مخ ما کار کنی ؟!
سرباز خانومه انگلیسیه : بچه ها بیاین پایین ! درست اومدیم ! بند و بساط رو پهن کنین ! تا چند تا سبزه و گل بلبل به هم گره بزنین من میرم نیروگاه اتمی نطنز و تخته کوب می کنم و میام ! هی ! جکی ! رز رو ول کن ! نه جکی ! ولش کن الاغ اینجا خیطه ! یعنی چی گرفتی اینجا........(این قسمت به علت اکران عمومی حذف شد باز !!!) استغفرالله !(چی میگه ؟!) ولی بچه ها خداییش حال کنین کجا آوردمتون سیزده بدر ها ؟!
جک (سرباز اینگلیسی) : سرباز خانومه اینگلیسی (!!) (در اینجا راوی برای اینکه تعدد شخصیت بوجود نیاد و شما قاطی نکنی اسم نقش اول داستان رو نیاورده !!!) ( در ادامه پرانتز اول خواستم بگم راوی مخ داشته به مولا !!) شنیدم اینجا تو سیزده بدرهاشون کیک زرد میخورن و U232 رو به سبزه گره میزنن !!! درسته ؟!
سرباز خانومه انگلیسیه : بیا ! بلر کره خر رو ببین ! هر چی بهش گفتم دو تا آدم درست و حسابی بفرست دنبال ما ، گوش نکرد ! چار تا هالو تر از خودمونو ورداشته کاکوچ کرده دنبال ما ! اون U232 نیست گاگول !! ( حالا خودشم نمیدونه چیه ها ؟! )
جک : خب میخوای ولش کن !
سرباز خانومه انگلیسیه : ا ! بچه ها ! اونا سربازای ایرانین ؟! بروبچز ببندین در ریم !
جک : گور پدرشون بابا !!! ما اومدیم سیزده بدر کنیم ! نیومدیم خدای نا کرده کار خلافی انجام بدیم که !!!
سرباز خانومه انگلیسیه : آره جون عمت ! مجوز ورودتو رو کن ببینم توله سگ !!!
رز با گریه : سرباز خانومه انگلیسیه جون ! من میترسم ! من که روسری م رو هم پوشیدم و سوتی هسته ای هم ندادم که ؟! به گور بابای احمدی نژاد هم که نخندیدم ! قول میدم بهش نگم محمود ریشو !!!
سربازهای ایرانی سر میرسن :
سرباز ایرانی : سلام بروبچز ! ای پدر سوخته ها ! اومدین اینجا بی ما سیزده رو بدر می کنین بی معرفتا ؟! سرباز خانومه انگلیسیه جون ! از تو انتظار نداشتم عزیزم !
سرباز ایرانی2 : ا ! سرباز ایرانی جان ! سه نکن دیگه ! اون مال آخره داستانه ! فعلا دستبند بزن ببریمشون زندان سیاسی تا بعد !
سرباز خانومه انگلیسیه : بچه ها ! چقدر بدم بیخیال میشین ! خودتون میدونین که حالتون خیلی از جک و رز و بلر بدتره !
سرباز ایرانی : ...... !!
سرباز ایرانی2 : تو خفه شو عزیزم ! نه خانوم جان ! ما یه دفعه اغفال شدیم ( جریان شهرام جزایری !!! ) برا هفت پشتمون بسه !
سرباز خانومه انگلیسیه : بیا این 1000 دلار رو بگیر ، پشتتون با من !!!
خواهشهای سرباز خانومه انگلیسیه به نتیجه رسید و سرباز ایرانی2 رو اغفال نموده ، سرباز ایرانی هم قول داد بهشون بد نگذره ! تو زندان !!
در زندان :
- ببخشید سرباز خانومه انگلیسیه ! اتاقتون رو به دریا باشه یا جنگل !
سرباز خانومه انگلیسیه : ریدم تو اون قیافه ت ! جنگل و دریا کجا بوده تو این تهران خراب شده ؟!
- آخ ببخشید ! آخه از بالا دستور اومده اینجا خیلی باید به شما خوش بگذره !! حالا غذا چی سلف می کنین ؟!  
سرباز خانومه انگلیسیه : چی دارین ؟!
- جوجه کباب - کباب کوبیده - کباب برگ - کباب برگ با درخت (!!!) - کباب برگ با بوته (!!!) - کباب برگ با میوه (!!!) - کباب برگ کاغذ (!!!) ....
سرباز خانومه انگلیسیه : خب بابا ! خف ! من رژیم دارم ! بگو بچه ها چی میخوان ، براشون بیار ! ریشاتم بزن ، میبینمت یاد این یارو احمدی نژاد میفتم !!!
- چشم ! شما امر بفرمایین من این ریشامو میزنم ، اون ریـــ....(این قسمت هم به منظور نامناسب بودن برای اکران عمومی حذف گردید !)
بعد از چند روز سرباز های اینگلیسی رو به انگلیس فرستادن با سرباز خانومه انگلیسیه ! ولی عجب لاسی بودها ؟! هار بود !!
سرباز اولی : خوشم میاد باز هم اغفال شدیم ! منتها ایندفعه در حد تیم ملی نابود شدیم !!!
سرباز دومی : بیا ! اوندفعه شهرام ! ایندفعه این بی پدرای اینگلیسی !!
سرباز اولی : شنیدم رفتن اونجا دبه کردن و زدن زیر همه چی ! گفتن ایرانی ها اذیت کردن !
سرباز دومی : اینکه چیزی نیس ! شنیدم واسه بلر تعریف کردن احمدی نژآد شخصا گازشون گرفته !!!
سرباز اولی : خفه شو بابا ! دیگه اینقدر خالی نبند !! ولی سرباز خانومه انگلیسیه عجب مالی بودها ؟!!
سرباز دومی : آره ! خیلی باحال بود . دیدی اوندفعه....... !!! (این قسمت ... باشه بابا ! ببخشید !!)

و همینطور از پیچیدگی اون سرباز خانومه انگلیسیه گفتن تا...
این روند تا یه بار دیگه که یه حادثه ی سیاسی دیگه تو ایران رخ میده همینطور ادامه پیدا می کنه !!

***
و امااااااا !
ضمن عرض سلام و آرزوی طول سلامتی برای ارتفاع تک تک شما بروبچز گل بلبل (!!!) که اینقدر محکم مشت میزنید بر دهان دشمنان این وبلاگ و استعمار جهانی هم فبها !
خلاصه ایول ! غرض از این تیکه ی آخری معرفی دوتا از بروبچز بود ! یکی...

یه نفری : مصطفی هویلچ که همه جا با نام مستعار هویج معرفی شده در حضور همه هست ! با دندانهایی که روی دندونهای خرگوش ها رو کم کرده و اونها رو تا اطلاع ثانوی دم خودشون لنگ انداز نموده ! اکبیری ، ریقوی دراز ، بسیار دهن لق ! بد دهن ! بی ادب ! بی تربیت و بی تسلط بر اخلاق اجتماعی که ماشاالله هزار ماشاالله هم چین سر تخته شسته درب و داغونه ! خرخون هم هست ! اما از اون خرخونهایی که میشینه خر زنی میکنه بلکه یه نمره ی ناپلئونی نصیبش بشه ! باز خوبه ما نزده میرقصیم !
افشین : بر عکس هویج ، با مرام ! با ادب (جون خودش!!) ، باحال ، جنتلمن !! با هم خیلی نداریم اما جدیدا بینمون شکراب شده !!! بین خودمون بمونه ! بدیش اینه که یه کوچولو کم جنبه ست ! همین ! اینم وبلاگش : من عاشقم
خواهشا جواب یه نفری رو ندید تا نظراتش پاک بشه . اصلا نخونیدشون ! چطوره ؟! ایول !

راستی ! ۵ اردیبهشت هم تولد یکی دیگر از بروبچز بود که بهش تبریک میگم ! شهریار بیچاره مجبور شد واسه شیرینی تولدش تمام کلاس رو بستنی بده ! تو کارگاه بودیم با یکی از معلما ! جالب اینجا بود که آقای صراف (منصور صراف بطور پیش فرض !!!) وقتی دید ما داریم میریم بیرون از مدرسه که بستنی بخریم تقاضا داد واسه اونا هم چهار پنج تا بگیریم !!! آقای صراف جان خیلی اهل حاله !! ایول !!
زنگ بعدش هم افشین واسه مون بستنی خرید ! آخه هفتم هم تولد اونه !
تولد افشین پیشاپیش و تولد شهریار پساپس مبارک !
 نوشته شده توسط وحید

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:30 توسط وحید |


افتخارات خویش گویم برو حال کن
                                            تو گر دیدی مثالش بر سرم فریاد کن
       

تا حالا تو کل عمرت شعر چرت تر از این شنیده بودی؟! خب منم نشنیدم !!!( به جز شعرای وحید )
سعی می کنم اونایی که خیلی افتخارند رو بگم:

افتخار اول: بچه ی آخر خانواده و ناز دردونه ی بابا . ماما.
افتخار دوم: اول دبستان که می رفتم فقط یه روز مادرم رسوندم ! از اون به بعد دیگه خودم می رفتم مدرسه!!!
افتخار سوم : مثل بعضیا (وح...) تا حالا تجدید نیاوردم!
افتخار چهارم : به خاطر گرفتن نمره ی ۲۰تو دیکته سنگین ترین کشیده ی کل عمرم رو خوردم!!!
افتخار پنجم :انضباتم همیشه۲۰ بوده . با اینکه همیشه کلاس رو به طرق مختلف به هم می ریختم! به قول معلم اجتماعی سال پیش که می خواست نمره ی انضباط بده : تو یه آب زیر کاهی هستی ! فضولی ولی خودت رو ساکت نشون میدی!!!
افتخار ششم : موهام رو تا حالا تا شونه هام بلند تر نذاشتم!!!!
افتخار هفتم : تا حالا از هیچ کس امضا نگرفتم و مثل بعضیا عقده ی امضا گرفتن ندارم!
افتخار هشتم : تا حالا عاشق هیچ دختری نشدم (!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) و به هیچ دختری تو خیابون متلک نزدم ( این یکی رو فکر کنم راست بگم ).
افتخار نهم : تو ماه آذر به دنیا اومدم و عاشق آذرم (نه !نه! منظورم ماه آذر بود فکرای بد نکن!)
افتخار دهم : متاسفانه. متاسفانه. متاسفانه بهترین دوست من این وحید دماغ شکستست!!!
افتخار یازدهم : تنها کسیم که تونسته بیش از یک دقیقه این وحید رو تحمل کنه و البته فراریش بده!
افتخار دوازدهم : اگه بخوام کاری کنم عمدتاً کسی نمی تونه جلوم رو بگیره!
افتخار سیزدهم : ۴ سالگی از ۱۲تا پله ی سیمانی با مغز افتادم و بعدش سرم محکم خورد توی کپسول گاز و توی اغما رفتم و باز هم زنده موندم!!! ( بابا سگ جون)
افتخار پانزدهم : این بهترین افتخارمه . اینکه بهترین دوستای دنیا یعنی شما رو دارم!

آخیش ! راحت شدم ! بعد از یک ماه دوباره تونستم بنویسم! با این که اصلا حال نداشتم ولی چون یکی بهم گفت نوشتم!
                      
      دوستون دارم jozeph

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:27 توسط yosef |


موضوع افتخارات من که این چند روز تو وبلاگها مد شده موضوع پیش پا افتاده و قدیمیه . ولی خب ! از اونجا که ما از پیش پا افتاده و قدیمی ( بلکه هم عصر حجری !! ) یه چیز اونورتریم ، به تقلید از طنز پردازها تازه میخوایم به نوشتن این مطلب و با خبر کردن ملت از افتخاراتمون (!!) اقدام کنیم !! ( مرگ من چوب کاری نکن !!! )
 
* فرزند اول و پسر ارشد خانواده هستم !
* در شش ماهگی علاوه بر تکلم هم می دویدم ، هم غذای سخت میخوردم !!! راستی ! اونموقع به بابام هم پول تو جیبی هم میدادم !!!
* در یک سالگی از ارتفاع بلند پرت شدم پایین ، چیزیم نشد !!!
* تا ۱۲ سالگی پونزده تا مطلب واسه « بچه ها ... گل آقا » فرستادم ، یکیشون هم نرسید !!!
* تنها موجودی هستم که تونسته با مزخرف ترین آدم روی زمین وبلاگ بزنه !!!
* تنها فردی هستم که خدا تصمیم داشته واسه عذاب دادنش یه فرد به نام یوسف از آسمون نازل کنه !!
* تنها فردی هستم که در سال هشتاد تا قالب عوض می کنه !!!
* دو تا وبلاگ دارم که در عین حال به هیچ کدوم نمی رسم !!!
* یه آلبوم عکس از بچگیم دارم . در حالی که وقتی به یوسف گفتم یه عکس از بچگیهات بیار بزنیم تو وبلاگ اسپاسم روحی گرفت !!
* از خیلیها امضا دارم : گل آقا ( کیومرث صابری (قب) !! ) ، گلنسا ( پوپک صابری (خب)!!! ) ، امیرحسین داوودی ، علی زراندوز ، عمران صلاحی و ...
* تنها فردی که همه ی همسایه ها امیدوارن زبونش یه روز بند بیاد بنده ی حقیر هستم !!!
* یکی از مجری های شبکه ۵ اهواز گفت بی زحمت واسه م ۱۰ نون از نونوایی سر کوچه بگیر ، گفتم کار دارم !!!
* آرمین سنقری به من امضا نمیده !!!
* آدم غیر عادی هستم ولی شاخ ندارم !
* یه بار به دبیر ریاضیمون سر کلاس گفتم الاغ ! برو بمیر با این درس دادنت ! همه شنیدن ولی خودش نشنید !!!
* هنوز هم که هنوزه واسه تشخیص بدهکار و طلبکار اشتباه می کنم !!
* جاذبه و دافعه ی خیلی خفنی دارم : هر کس که عاشق من نیست ، با من پدر کشتگی داره !!!
* نسبت به مجهول هیچ احساسی ندارم !!
* ۱۲۰ تا آی دی تو ادد لیستمه !!! ( بدون آی دی های که به اددم هنوز جواب ندادن ! )
* تا حالا ۸ بار سرم ، یک بار پای سمت راستم ، یک بار دماغم ، یک بار انگشتام ، یک بار هم دست چپم شکسته ولی هنوز زنده ام !!!
* خواننده ی مجله ی جوانان امروز و طرفدار سر سخت ارمغان و معلومم ! ( تازه ! هفت هشت بار هم نوشته هام تو جوانان چاپ شده !!! )
* خیلی وقت پیش « بچه ها ... گل آقا »  و قبل از اون هم « کیهان بچه ها » میخوندم !
* افتخارات دیگه م (!!!) یادم نمیاد !!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مطلب بعدی درباره ی افتخارات یوسفه !
عیدت هم مبارک !
و     حــــ      ـــــیـــــ      ــــد

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 13:24 توسط وحید |


وقتی مطلب یوسف رو خوندم ، اونقدر خوشحال شدم که در پوست خودم که هیچی !! در پوست هیچ ملتی جای نمی گرفتم !! چون متعاقبا من هم باید درباره ی اساتید هنرستانمون می نوشتم ، لذا این تنها راهی بود که می شد من به همه ی شماها بگم که چه نوابغی تو مدارس اهواز تدریس می کنن !!!

نکته مهم : چون من اسم همه ی دبیرامونو نمی دونم همشونو  با اسم منصور به صورت پیش فرض محیط ویندوز آوردم ( یکی بیاد منو بگیره !! )
وحید یارعلی::.رشته ی کامپیوتر ( نرم افزار ) ::. هنرستان ۲۲ بهمن

جنگ افزار ( آمادگی دفاعی ) : منصور ناطقی ! حاصل ضرب پنج فیل در یک زرافه ! مثه همه ی اساتید دفاعی جبهه رفته ، از نزدیک شهید دیده (!!!) ، فکر کنم عراقی هم کشته !!! البته من در این مورد آخری شک دارم ! چون اینجور که من این بنده خدا رو شناختم ، پاش بیفته میگه تو هر عملیات پنج بار شهید شده !! با صدایی بسیار مهیب در حد ماموت ! یک مقدار بی ادب ! سر کلاس به عراقی ها و دشمنان اسلام هر چی میخوای می تونی فحش خوار و مار بدی !!!
ادیب افزار ( ادبیات و زبان فارسی ، جغرافیا و...!!! ) : منصور خلف زاده ! بسیار متشخص ! با ادب ! پاستوریزه ، جینگولولیزه و یه مشت از این حرفا ! عصا قورت داده این هوا ! شق و رق ! اگر عرضش رو ندید بگیریم چیزی از ناطقی کم نداره ! صداش بسیار آرومه ، به طوری که من سر همه ی کلاسهاش کاملا خوابم میبره ! عربه . اما از اون عربهای با ادب !! اگر تونستی کلمه ی بله رو از دهنش بندازی اسمت تو کتاب رکوردهای گینس ثبت میشه !! حتی اگه سوالی بپرسی که جوابش منفی باشه ، به صورت کاملا خودکار ( پیش فرض !!! ) میگه بله !! دست خودش نیست میدونم !! ( با صدای علی اصحابی !)
لهجه افزار ( عربی ) : منصور سواری ! خپل و خیکی به معنای واقعی کلمه ! فیله لامصب !! دارای لهجه غلیظ عربی که اگه سر کلاس بتونی جلوی خنده ات رو بگیری باز رکورد زدی ! یه بار سر کلاس اومد بگه گچ گفت کج !!! من یه دفعه یک استارت زدم زیر خنده ! اینقدر بلند که معلمه برگشت یه نگاه کرد که قلبم نزدیک بود بیفته تو شلوارم !! کلا وقتی میخواد حروف گ ، پ ، چ و ژ رو تلفظ کنه گریه ش میگیره ! آخه از اون عربهای اصیله ! مال ایران نیست ولک ! Made in Iraq بابا ! چی فکر کردی ؟!
خارجکی افزار ( زبان انگلیسی ) : منصور غله ! ( نه دیگه ! خدا وکیلی این اسمش عزیزه !!! ) سنش نا معلومه !! ( یه چیز تو مایه های سال تولد خیام نیشابوری !! ) تا حالا به کانادا ، انگلیس ، آمریکا ، ترکیه ، آفریقا ، قبرس و چند جای دیگه سفر کرده ! اما فقط همون انگلیسی رو بلده ! از پانصدو هشتاد باری که سفرهای خارجه ش رو دو بامبی کوبیده بر فرق سر ما ، شده نام بردن لندن رو از یاد ببره ، اما به قبرس همیشه اشاره میکنه !!! منم یه بار اعصابم خورد شد بهش گفتم آقای غله ! رفتین قبرس ایفل رو هم دیدین ؟!!!
الکتروجینگول افزار ( فیزیک ) : منصور صافی ! من و یوسف رو هم سوار بشیم سر جمع به شبکه ی دنده هاش هم نمی رسیم ! یه چیز تو مایه های برج میلاد ! پنج دقیقه از پایین نگاش کنی آرتروز میگیری ! اصلا مفصل گردن آب میاره ! اگر دوست داری درس نده ، فقط کافیه زیر زبون اینو زمزمه کنی : امکانات آزمایشگاه هنرستان ما !!! آقا میشینه از مدیر مدرسه و مدیر آموزش و پرورش تا وزیر و رییس جمهور و کلا از ابر و باد و مه و غیره و ذلک انتقاد می کنه به چه قشنگی ! بعدش که خوب گرم شد به انتقاد ، اگه تو کلاس جفتک و لگد پرت کنی یا حتی جلوش پشتک وارو بزنی هم نمی تونی سخنرانی ش رو قطع کنی ! ذله مون کرد به خدا ! عید شد ما هنوز فصل دومیم !!!
ریاضت افزار ( ریاضی ) : منصور محسنی ! یه چیز تو مایه های منصور سواری ! لهجه ش رقیق تره ! ولی خب ! باز کرکر خنده ست !! پارسال هم با ما کلاس داشت ! یه بار شخصا یه بوگیر توالت ( قرص نفتالین ) آوردم مدرسه ، گذاشتم زیر صندلیش و جا سازیش کردم تو پایه ی فلزی همونجا ! سه سوت کلاس بویی گرفت که اگه گودزیلا میاوردی مدرسه میخورد زمین !!! کلاس رو تعطیل کردیم اومدیم خونه ! تا دو روز !!! چون میدونستم طرف شیمی خونده و میدونه استنشاق نفتالین مضره این کار رو کردم ! وگرنه من کلا پسر خوب و سر بزیریم !! اصلا هم از این کارها نمی کنم !!
پاکت افزار ( بسته های نرم افزاری ۱و۲ ) : منصور مهدویان ! بسیار جدی ، اما بسیار شوخ !!! یه مقدار بزنم به تخته (!!!) کم داره !! شوخی می کنه ، تا درجه ی سرخ هم می خنده ! بعد یهو جن میزنه به سرش و جدی میشه ! بعد از این که اخم کرد و گفت : کافیه آقا ، اگه به خنده ات ادامه بدی ، باید پدرت رو بیاری مدرسه که بگه برا چی سر کلاس تو خندیدی !! کلا تو کار احضاریه ست ! اگه پدر و مادر طرف رو دق مرگ کرد ، از احضار روح اموات یارو اصلا دریغ نمی کنه ! باز نشد ، مردودت می کنه ! این آخری خداوکیلی بهتره ! یه بار تو کارگاه بودیم ، روی دسک تاپ سیستم من یه آهنگ بود . اجراش که کردم یهو صدای آهنگ از اسپیکر در اومد !!! صداش هم مکس بود ! نزدیک بود شیشه ها منفجر بشن !!! قرار نبود سیستم من اسپیکر داشته باشه ! چون اسپیکر مال سرور بود ! خلاصه تا اخراج رفتم !! خدا رحم کرد !!!
قانون افزار ( مبانی کامپیوتر ) : منصور والی ! خیلی با حاله ! تکیه کلامش اینه : لا مصب ! سال اول تدریسشه ! غیر از همین یه مورد بقیه اساتید سال دیگه بازنشست میشن ! نمی دونه چه جور درس بده ! یکی از بچه های کلاس به نام محسن نمد مالان همیشه کمکش می کنه ! یه بار در اومد گفت لامصب !.... من یهو از دهنم پرید گفتم بیا ! معلممون که بزرگمونه میگه لام بستن !!! که ای کاش نگفته بودم !!!
کوپن افزار ( سیستم عامل ) : منصور بابایی ! ( البته اسم اینم مصطفی ست ! تو کارگاه سر هر سیستمی بری این اسم خودشو به عنوان یوزر گذاشته !! ندید بدید !! ما هم ورمیداریم اسم همه ی یوزرهای میذاریم سگ و گربه !!! ) روی پوشیدن روپوش و دمپایی در کارگاه واقعا حساسه ! یه بار من روپوشم رو همراهم نیاورده بودم و می دونستم که نمی تونم سر کلاس باشم ! ( نکته : بابایی اکثر اوقات پیرهن دیپلمات می پوشه !! ) تو کارگاه گفت : آقای یارعلی ! آدم نا حسابی ! روپوش بپوش !! ( یعنی میخواست مزه بپرونه ! ) گفتم : آقای بابایی ! آدم بودن من به روحم بستگی داره ! نه همین پیرهن راه راه نشان آدمیت !!! اونم که فهمیده بود منظورم خودشه از کلاس انداختم بیرون !! یه بار هم بهش گفتم : آقای بابایی ! شما منو یاد بابابزرگ مرحومم میندازید !!! اونم همیشه تنبون راه راه می پوشید !! ( کلا من زیاد از کلاس اخراج میشم !!! )

بقیه معلما رو نمیشه نوشت ! مطلب طولانی میشه ! همین حالاشم شرمنده که اینقدر طولانی شد !! قصد کشف نوابغ بود فقط !!

خدافسسسسسسس !
وحید

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:4 توسط وحید |


                                           اســــاتــیـــد کبـــیـــــر:
دبیر جنگ : همون معلمه دفاعی . آدمه باحالیه یه آدم با نظم . مرتب . ولی زیادی از خودش تعریف میکنه خدا نکنه یه کار خیری انجام بده روز بعد کل مدرسه . کل آموزش و پرورش . جرج بوش. حتی مریخیا هم می فهمن که این کار خیری انجام داده. سر کلاس اینگاری اومده مخابرات .۲ساعت سر کلاسه سه ساعتشو با موبایل حرف میزنه!!! تو جنگ بوده و از کارایی که تو جنگ انجام داده میگه . استاد تیکه انداختن اونم تیکه های ......(صدای بوق). در کل آدم باحالیه.

سلطان ابروها : معلمه ادبیاته . اسمش سلطونه . ماشاالله قطر ابروها نزدیکه یه وجب !!! حتی از سیبیلاشم بلند تره . لهجه داره مثل چی . وقتی حرف میزنه من دیگه می پوکم از خنده و کل کلاس منو نگاه میکنه !!! به خاطر یه کلمه ۵/. نمره الکی الکی ازم پروند ! همیشه هم با یه کت راه راه میاد سر کلاس . یه طراحی ازش کشیدم تو کل کلاس لو رفت ! شانس آوردم خودش ندید چون نزدیکای کاریکاتور بود. شعرارم با یه آرمش و حالی میخونه که اینگار رفته تو حس . ما هم هر هر میخندیم !
 
قطب نما : معلم جغرافی میاد درس میده ولی بیشتر ور میزنه . هر جلسه می پرسه . به یکی از بچه ها هم که اسمش پوریا گیر سپیچی داده و همش یه شعر درباره ی پوریای ولی میخونه و میگه پوریا بیا ازت بپرسم !!! البته یه بار گفت میخوام از کسانی که تا حالا نپرسیدم بپرسم . نفر دوم پوریا بود که بد بخت ۱۴۵۲۳۶باره که ازش می پرسید! به جای اینکه بگه مثلا : چند سال پیش . میگه چند سال جلو تر و ما هی فکر می کنیم درباره ی آینده صحبت میکنه!

عشق الدین :
معلم دینی . سر کلاس که داره درس میده فرت و قرت برای بچه ها ماچ میفرسته . بچه ها احتمال دادن که ....باز باشه !!!! ولی از اونجایی که فامیلامونه و من خوب میشناسمش میدونم که اهل این حرفا نیست . سر کلاس که میاد کلاه گیس میگذاره . آخه طاسه. نمی دونم چرا اکثر معلمای ما طاس تشریف دارن !؟ بچه ها هم وقتی از ذستش عصبانی میشن میگن شیطونه میگه برم کلاه گیسشو از سرش ور دارما !! یه بار یکی از بچه ها درباره ی حوریای بهشتی ازش پرسید اونم پس از توضیح دادن درباره ی زیبایی و چشما و پاها و دستا و لبا و .... که بچه ها حسابی حالی به حولی شده بودن رو به یکی از بچه ها کرد و گفت : فرهاد جان ..... شدی عزیزم؟!

استاد گنج : معلم  ببخشید . شیمییییی . اه...اه...اه... ذرسی که هیچ وقت دزست یادش نگرفتم . حتی نمره ی ریاضیه ترمم از شیمیم بیشتر شد ! فامیلش گنجیه (معروف به کرکس ). ولی بچه ها برای زیبا تر نشان دادن این نام (در اصل برای خنده ) اون رو استاد گنج صدا میکنن. منم هر وقت کاریکاتورش رو میکشم عکس یه صندوق گنج کنارش میکشم تا معلوم بشه که کیه!. ایشون هم طاس هستند!!!

چنگیز خان سوسول : معلم درس دوست داشتنیه ریاضیات (!!!). اسمش چنگیزه. چنگیزه زمانی (البته به چنگیز ثانیه هم معروفه ). معلم خوبیه . عالی درس میده. تا حالا هرچی امتحان کلاسی گرفته کل کلاس بیشتر صفر نگرفتن! این یکی از همه بیشتر طاسه!!. در اصلیتش علما اختلاف نظر دارن !!! بعضیا میگن تهرانیه بعضیا میگن شیرازی . ولی از لهجه ی سوسولیش معلومه کجاییه!!! همیشه هم بر ضد دخترا صحبت میکنه و تاکیید میکنه که پسرا از دخترا باهوشتر اند. البته دلایلش هم درسته!

قطب جنوب : معلم فیزیک .وقتی میاد سر کلاس . کلاس تبذیل به قطب جنوب میشه ! آخه خیلی آدمه سردیه. وقتی میاد سر کلاس آدم از زندگیش سیر میشه و دوست داره خوذشو زیر پای سلامات(یکی از بچه ها با وزتن ۱ تن ). مغازه ی لاستیک فروشی داره . یکی از بچه ها که فامیلاشون میشه می گفت یه روز دزدا میان میان تو مغازشو میگن هر چی پول داری رد کن بیاد اونم که تو اون لحظه میشد ازش زردچوبه استخراج کرد با کامل احترام و تشکر هر چی پول تو دخل . تو جیب. تو خونه . از مغازه ی جفتی .تو بانک و ... داره تقدیمه دزدا میکنه!!!!

Game Over :
معلم ورزش. خودشو میگیره اینگاری استاد دانشگاه چمرانه!!! وقتی ما داریم بازی میکنیم اونم داره بازی میکنه . ما با توپ اون با موبایل . خوبه حالا بازیم بلد نیست . همشاین هواپیمای بد بخت رو میکوبه تو در و دیوار و هی  Game Over میشه!!!

فیثاقورقورس : معلم هندسه . شاید بشه گفت بهترین معلممون . نه طاسه . نه پیره . نه سرده . نه هرکوفت و زهر مار دیگه ای . اون دفعه طراحیه یکی از بچه ها رو کشیدم (خداییش خیلی شبیهش بود) زرتی افتاد دست معلم و اون هم فهمید که من کاملا حواسم به درس بوده و اصلا طراحی یا کارای غیر درسیه دیگه ای انجام نمی دادم!!! بد بخت یه بار داستان فیثاغورس رو گفت از اون به بعد هر جلسه بچه ها ازش میخوتان که اون داستانو بگه (البته برای دررفتن از زیر بار درس).

English Teacher : معلم انگلیسی. فامیلش کیبیریه . این فامیل خیلی بهش میاد جون از لحاظ شکمی کبیره!! بجه ها ازش خوششون میاد چون نه اون با ما کار داره نه ما باهاش کار داریم!!! نه امتحان . نه درس میپرسه . نه دفتر میبینه .نه تحقیق می خواد. در کل معلم باحالیه.

حجة الوداع : معلمه عربی . هر وقت می خواد درباره ی درس یه مثال بگه از سفر های متعدد حجش برامون میگه. قد حدودا دو متر ( البته زرافه نسیت) . یه جوری خشک راه میره . هر وقت میاد کلاس من خندم میگیره. منم قبل از اومدنش تو کلاس مثلش وارد کلاس میشم و با بچه ها حسابی میخندیم.

آمار بین المملی! :معلم آمار . تنبیهاش عالیه . این قدرم سخته. یا میگه برو تخته رو. پاک کن یا میگه صنذلی رو از ائل کلاس ببر آخر کلاس. یه پروژه داده هر درس که میده میگه این درسم باید به پروژه اضافه کنید (فکر کنم تا آخر سال یه دویست . سیصد صفحه ای باید پروژه بیاریم!!!!) .پروژه ی انتخابی من درباره ی بچه های علافه وبلاگه!

زبان ناکجا آبادی : معلم زبان مادری یعنی فارسی.یک آدم مزخرفیه. یک آدم مزخرفیه!!! که خدا داند و من و یه چند میلیارد نفر دیگه و بس. از اون معلم جقله های تازه به دوران رسیدس. همیشه هم تحقیق میده ( کار اکثر معلمامون ) و میگه ۲۵/. نمره داره . الان اگه دخترا بودن یه پونصد صفحه ای میاوردن ولی از اونجایی که پسرا مخشون کار میکنه و میبینن نمی ارزه و در اصل حال و حوصله این کارا رو ندارن هیچی براش نمیارن!!!

عید یا عزای مهرگان؟ : معلم پرورشی . فامیلش مهرگان . اسم یکی از اعیاد ایران باستان ولی در کلاس ما برعکس و همیشه عزاست. جون ۲۴ ساعته جنگ و دعوا داریم . اون هر جلسه تحقیق میده و ما هنوز اولی رو ندادیم ۲۰۰تا دیگه هم داده . سر هر تحقیق یک جر و بحثیه . هی اون یه چیز میگ
ه هی ما یه چیز جواب میدیم . اونم درباره ی مسائل دینی . اگه می تونست از کلاس معلمای دیگه هم قرض میگرفت تا بحث کنه !!!!


این مطلب درباره ی دبیرستان یوسف اینا (خودم)
مطلب بعدی درباره ی هنرستان وحید اینا
 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 21:45 توسط yosef |


پس از فرار شهرام جزایری از زندان قصر (!!!) تهران ، اکنون جدید ترین خبر در رابطه با فرار او را در وبلاگ  بهشت زهرا بخوانید !

( خب رحم کنید ! چرا اینقدر میگین آپ کن ؟!! آخرین مطلب مال ششم هست (!!!) !)

 فيلم فرار شهرام جزايري در 5 نسخه رسيد !

1- نسخه افغاني:
ش.ج: آهاي سربازها آن كفتر را بنگريد، كه همانا از آن بالا كفتر مي آيه!
سرباز اولي: عجب كفتر مالي است!
سرباز دومي: آن كفتر را ولش كن، آن يكي ديگر را بنگر كه بسيار مال تر است!
سرباز دوم ( در اينجا به زير آواز مي زند): از آن بالا كفتر مي آيه، يك دانه …
سرباز اولي: اِ شهرام كو؟
سرباز دومي: اي واي انگاري اغفال شديم، شهرام فرار كرد.

2-نسخه فارسي:
ش.ج: چند مي گيرين اغفال شين؟
سرباز اولي: دهنت رو ببند! اين چه حرفيه؟ مگه خودت ناموس نداري!
ش.ج: احمق! منظورم از اغفال اينه كه بزاري متواري بشم!
سرباز اولي: آها! اما جواب بقيه رو چي بديم؟
( اين قسمت از فيلم براي اكران عمومي حذف گرديد!)
سرباز اولي : واي چه احساس بدي دارم!
سرباز دومي: فكر كنم اغفال شديم!

3-نسخه هندي:
ش.ج: من هوس بستني كردم.
سربازها: پس بايد ما رو هم مهمون كني!
ش.ج: عجب رويي دارين، دو دقيقه پيش پيتزا مهمونتون كردم ، باشه بستني هم مي خرم. آقاي بستني فروش بي زحمت سه تا بستني بدين.
بستني فروش: اِ، شهرام تويي؟! اينجا چكار مي كني؟ يادته تو محله مون با هم توي بستني فروشي كار مي كرديم؟وضعت توپ شده ما رو نمي شناسي!
سرباز اولي كه انگار تازه متوجه ماهيت شهرام مي شود خطاب به او: ا‌ِ شهرام جزايري تويي؟! مي دوني چند سال دنبالت مي گشتم؟! شهرام منم بهرام! داداش گم شدت!
ش.ج سرباز اولي رو در آغوش مي گيره و در حالي كه از خوشحالي اشك مي ريزه: داداش!
سرباز دومي: شهرام وبهرام منم اسفنديار هستم!
( لازم به توضيح است در اين فيلم اسفنديار با شهرام و بهرام هيچ نسبتي ندارد، و صرفاً جهت گفتن يك ديالوگ يك جمله اي است.)
بعد اين چهار نفر در همان حالي كه بستني مي خوردن آواز خوندن و حركات موزون انجام هم انجام مي دادن، در ضمن باران هم مي آمد!
ترجمه آواز:
سرباز اولي - اي شهرام! اي مايه دار، اي مخ اقتصادي، اي يابنده آسانسور ترقي، اي استعداد درك نشده، اي فرار مغزها، اي خوشتيپ، اي هديه دهنده به هر مجلس و محفلي، اي كمك كننده به بي نياز و با نياز، تو را با دل و جان دوست دارم.
ش.ج- اي بهرام! اگر عشقت حقيقي است پس اغفال شو!
بستني فروش: اين همه بستني اي من، فداي يك خنده ي تو، اي كه با اشارتي همه ميشن بنده ي تو!
سرباز دومي: خيلي خونسردي، ديوونم كردي!
ش.ج خطاب به سرباز دومي: پس تو يكي كه هيچي! آهاي بهرام اغفال شو ديگه!كار دارم، بايد برم ديرم ميشه ها!
سرباز اولي: داداش اين حرفا چيه! ما اغفالتيم، شما متواري شو!

4-نسخه هاليوودي:
يك آدم خفن(در حالي كه با يك عدد موبايل از نوع « از كي تا حالا» صحبت مي كند): سربازها توي تير رس هستن.
ش.ج (در حالي كه با يك همراه 150 هزار توماني صحبت مي كند و در ضمن هزينه اضافي هم پرداخت نمي كند): نمي خواد تير اندازي كني، خودم اغفالشون مي كنم.
( اين قسمت از فيلم به علت بيش از حد هاليوودي بودن سانسور شده است.)
سرباز اولي: پايين رو ول كن، بالا رو ببين! شهرام با يك هلي كپتر متواري شد.
سرباز دومي: اما خوشبختانه يك سر نخ مونده.
سرباز اولي: نادون! اين كه سر نخ نيست اين موهه!
سرباز دومي: اي واي! انگاري تو اين نسخه فيلم هم اغفال شديم!

5-نسخه سينماي ماوراء:
يك عدد سفينه وارد زمين مي شود.
يك عدد گشت كنترل نا محسوس: بزن كنار!
گشت نا محسوس: از كجا ميآي به كجا مي ري؟
موجود فضايي: از خونه مادرزنم كه توي كره مشتري بود راه افتاديم مي خوايم شهرام جزايري رو متواري اش كنيم بعد مي ريم خونه خودمون توي كره مريخ!
گشت نامحسوس ( خطاب به همكارش): ايشون حالت طبيعي ندارن، يك تست ازش بگير!
گشت كنترل نا محسوس: تخلفاتت رو قبول داري؟ اگه نداري ما خيلي پيشرفته هستيم، همشون رو ضبط كرديم، باورت ميشه؟! خيلي با حاله مگه نه؟!!
موجود فضايي: تخلفاتم چي بود؟!
گشت كنترل نا محسوس: سرعت غير مجاز و تغيير در شكل ظاهري وسيله نقليه، اِ پلاك هم كه ندارين! بايد ماشينت رو بخوابونيم!
( در همين لحظه موجود فضايي غيب ميشه و يه راست با سفينه اش كنار شهرام و اون دو تا سرباز ظاهر ميشه)
موجود فضايي: شهرام جزايري تويي؟
ش.ج: آره!
موجود فضايي: تو هموني هستي كه ادعا كردي اگه رئيس جمهور كشورت بشي مي توني معضل اشتغال رو حل كني؟
ش.ج: بله، البته با انجام تخلفات كوچيك.
موجود فضايي: پس تو خيلي كارت درسته! ما مي خوايم تو رو بدزديم و ببريم كره مريخ!
ش.ج: اشكالي نداره، فقط بنا بر فيلمنامه قبلش بايد اين دو تا سرباز رو اغفال كنين.
موجود فضايي: اي بابا … اين كه كاري نداره!
و بدين ترتيب موجودات فضايي شهرام را به كره مريخ بردند.

***

نوشته شده توسط وحید !

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 20:38 توسط وحید |


سلام !
آه ! آنکس که عاشق شود (من ) در عرصه ی عشششششق ( خودتان اینجایش را بی زحمت بکشید ) چه امتحانها که نخواهد داد . آن روز هم که من با یک دنیا خباثت در دل و با وجود سنگ بودن قلبم دل به معشوق خود تسلیم نمودم ، از آسمان سروش آمد که : اوی ی ی ی ی ی وحید ! « فتحتکف » . سپس یک کاغذ به من داد و برفت. این سخن آنقدر در من اثر کرد که سخت گرفتار معشوق گشتم . منتهی الیه خود ندانم که چرا هرچه فکر کردم نتوانستم به معنای آن مهم دست یابم . حقیر همین طور تفکر می کردم ، همانطور به معنی دست نمی یافتم . همین طور زِِرت و فِرت اندیشه ی خود را جر به جر می کردم ( چه بسا خود را ) و همانطور فبها ! حال بگو منظور از آن ندا چه بوده . مقصود آن بوده که وحید جان ، الهی که به قربانت بروم من . الهی جیگر شما را بخورم . عاشق شدن که گتره ای نیست . در این عرصه چون عاشق معشوق بگشتی ، گشتی . چون دیوانه ی معشوق گشتی ، گشتی . چون مست یار گشتی ، تو غِلط می کِنی . مرتیکه چقدر می گردی ؟ سپس برگه را به من داد و خرامان از دید من خارج شد . گفتم از دل برود هر آنکه از دیگه برفت . سروش آمد و قفایی پس گردن ما نواخت که : بگیر بخواب بابا . به برگه ی مذکور که نظر بینداختم ، دیدم با خطی که اگر بر آفتاب می نهادی بندری می رقصید ، بر سر در نوشته بود :
                                                                « آزمون عشق »

با خود بگفتم این آزمون آزمون که می گویند این است ؟ ما فکر می کردیم چه مالی ست حال ! یکی نبود به ما بگوید آبت نبود ؟ نانت نبود ؟ چه مرگت بود این همه فاعل را ول کردی زرتی عاشق شدی ؟
عرض کوتاه کنم . برگه را بخواندیم .

 « ۱ . اولین حرفی که مجنون پس از دیدار با لیلی بر زبان جاری ساخت چه بود ؟
الف ) سلام چطوری ؟!
ب ) .................... ( مجنون در کف جمال لیلی چون خر گیر کرده !!! )
ج ) از عشق تو من مرغم ، باور نداری به درک ! اصلا تو آدمی ؟!!!
د ) شماره بدم ؟!!!

۲ . چرا خسرو بخاطر شیرین کوه را کند ؟
الف ) بخاطر اینکه کارمند ( راه و ترابری ) بوده و میخواستن از وسط کوه جاده رد کنن .
ب ) اصلا اونجا کوهی نبوده و قصد خسرو تلکه کردن بابای شیرین بوده !
ج ) اه ! به من چه ! مگه تقصیر منه ؟!!! ( یکی اینو بگیره بابا ! )
د ) مجید جان ! دلبندم ! اون فرهاد بود که کوه رو کند ! نه خسرو !!!

۳ . چرا لیلی ظرف مجنون رو شکست ؟
الف ) دوست داشت ؟!
ب ) مرض داشت ؟!
ج ) دل درد داشت ؟!
د ) ولم کن بابا ! مگه من دکترم ؟!

۴ . رومئو با چه شلواری توی خونه می گشته ؟
الف ) شلوارک !
ب ) شلوار راه راهی !!
ج ) با شلوار ژولیت ؟؟؟!
د ) بیخیال آقا ! ما تو زندگی مردم دخالت نمی کنیم !

۵ . خوش تیپ ترین عاشق دنیا ؟
الف ) لیلی ؟؟؟!
ب ) اصغر آقا قصاب محله مون با اون سیبیلای از بنا گوش در رفته ش ؟!
ج ) نویسنده ی این مطلب ؟!
د ) هیچ کدام !!!!! ( چه ضایع !! )

۶ . مجنون به چه صورت فوت کرد ؟
الف ) همون موقع که لیلی ظرفشو شکست افتاد دنبال لیلی که بزنتش که پسر عموهای لیلی کشتنش
ب )بعد از این که لیلی بهش جواب رد داد خودشو از ریش های بلندش آویزون کرد !!!
ج ) من تا وکیلمو نبینم صحبت نمی کنم ؟؟؟!
د ) به من چه خب ؟!! اصلا من نازی رو طلاق نمی دم !

۷ . کنایه از عاشق های خفن ؟
الف ) عاشق سینه چاک
ب ) عاشق دکمه تا سینه باز ؟!
ج ) عاشق کفتر باز ؟؟؟!
د ) عاشق پرپر شده با سس قارچ !!؟؟؟؟

۸ . یک عاشق خوب بعد از شکست در عشق چه خاکی باید بریزه سرش ؟
الف ) خاک قلوه سنگ دار !!
ب ) خاک دیگه فایده نداره ! باید خودشو گل بگیره !!
ج ) باید از لج معشوق واقعی ش بره با ۸۰ نفر دیگه دوست بشه !!؟؟؟
د ) باید تا آخر عمر بابای بابای بابای طرف رو بیاره جلو چشمش !؟

۹ . عشق یعنی چه ؟
الف ) علم شوهر قاپیدن ؟!!
ب ) علاقه ی شدید قلوه ای ؟!!
ج ) علاقه ی شدید قهوه ای ؟؟؟؟!
د ) همه ی گزینه ها به استثنای گزینه ی الف ، ب ، ج و د درست است !!!؟؟

۱۰ . شباهت خسرو ، فرهاد ، رومئو ، اتللو و سایر عشاق با نویسنده ی این مطلب در چیست ؟
الف ) همه آدم های بیخود و علافی هستند که باید همشونو از ریشه در آورد !!!؟؟؟
ب ) لطفا قبل از انتخاب هر گزینه به نویسنده ی مطلب رحم کنید !!!
ج ) همشون پسرن !!! آخ من بمیرم که این دخترا چه زود پسرا رو خر می کنند !!!؟؟؟؟
د ) نویسنده حسابش جداست ! دنیا دیگه مثه شو نداره ! ( جانورشناسی ـ انقراض دایناسورها !!!! ) »

برگه را که کامل روئیت کردیم ، نظرمان نوشته ی درهم ورهم زیر برگه را گرفت . این گونه آمده بود :

اگر اکثر گزینه های انتخابی شما گزینه ی الف است : باید بگویم که شما آدمی بس بیخود و بی مصرف هستید و در عاشقی هیچ جا دستتان بند نمی شود ! اصلا هدف تو اینکه عاشق شدی ؟ خجالت بکش ! دِ برو خجالت بکش ! برو سر درس و مشقت جیگول ! برو زاغارت ! مخ پنج ! واشر سر سیلندر ! دِ برو عاشق افراطی ! اِ ! عجب رویی داره ها ؟!! خب برو ! برو بقیه ی مطلب رو بخون تا بیشتر از این بارت نکردم !!!

اگر بیشتر گزینه های انتخابی شما گزینه ی ب هست : واقعا شما فکر میکنید عاشقید ؟!! نه ! خودمونیم ! واقعا فکر می کنی عاشقی ؟! متاسفم ! شما دچار یک نوع بیماری روانی به نام فتیشیسم شدید ! عاشقی رو کلا بیخیال شو که آخرش رسواییه ! اون شیئ رو هم نابود کن ! خجالت بکش !!!

اگر اکثر گزینه های انتخابی شما گزینه ی ج است : عالیه ! شما تک هستید ! خیلی خوبه ! خیلی ! شما تنها عاشقی هستید که می توانید در کنار معشوقتان زندگی رویاییتان را آغاز کنید . شما تنها فردی هستید که فکر می کنه عاشقه و واقعا هم هست !!! شما در راه عشق خودتون رو جر دادید و حالا هم به مقصودتان رسیدید !!! حالا در کمال آسودگی بنشینید و به ریش بقیه ی گزینه ای ها کرکر و هرهر بخندید !!!

اگر بیشتر گزینه های انتخابی شما گزینه ی دهست : بد نیست ! یعنی ... چطور بگم ؟ ... واقعا معذرت میخوام ... نمی خواستم در حق تو اینکار رو بکنم ولی ... من ... من اصلا نمی خواستم اینطور بشه ... ولی باور کن تقصیر خودتم هست ... تو ... تو با این انتخابت منو نا امید کردی ! راستش ... راستش اینه که گزینه ی د یه گزینه ی فرمالیته بود برای اینکه ترکیب مطلبمون درست از آب در بیاد ... و تو ... تو ... تو ... ببین ! من تو رو بخدا قسم ، به دل همه ی عاشقا قسم ، به صافی آینه که مثل دل خودته ، به جون خودت و به جون خودم ... سر کار گذاشتم !!! هه هه هه !!! برو کشکت رو بساب بابا ! تو رو چه به عاشقی ؟! چه به تست ؟!

و ما قید هر چه عاشقیست بزدیم و رفتیم کشکمان را بسابیم !!! ( به استناد گزینه ی د !! )

***
بفرمائید ! این هم از من ! آپ کردم نگید چرا کم پیدام !! ببینید ! همین آزمون ها هستند که فردا پس فردا تو ۱۵۰۰ تا مجله چاپ میشن دیگه ! خواهشا اگه خواستید برای نشریه ای بفرستید ذکر مإخذ یادتون نره ! هم این هم بقیه ی مطالب !

چاکریم ! نوشته شده توسط وحید


 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 2:40 توسط وحید |


در قسمت قبلی خواندیم :
عزرائیل همین طور که به طرف دربار شاه قدم بر میداشت همینطور از خدا و و حقوقشو یه مشت دیگه از این خزعبلات انتقاد میکرد . بعدش هم رسید و به طرف اتاق آخر راهروی طولانی دربار شاه حرکت کرد . شاه یک لحظه صدای پای اونو شنید و لی قبل از این که متوجه اوضاع بشه زرتی فهمید که مرده !!! ( برای سر در آوردن از چَم و خَم کار (!!) به قسمت اول مراجعه شود - توضیح مترجم !!! ) بعدش هم که خادمش اومد و جنازه ش رو برد پیش طبیب دربار ولی طبیب هم نتونست کاری بکنه و هیکل شاه رفت زیر خاک !!!
: عجب اتاق تاریکیست ! این کدامیک از اتاقهای دربار ماست که خود از وجودش غافل مانده ایم !؟ معلوم نیست این گوساله ها چگونه جرئت کرده اند ما را در این دخمه گذارده و روی پیکر ما خروار ها خاک بریزند ؟! پدر سوخته ها عجب لباس حقیری به ما پوشانده اند ! این جنازه نیز که ما را فیلم کرده ! معلوم نیست مرده ایم  ، زنده ایم ؟! اصلا زنهایمان کجایند ؟ ما ۵۰۰ زن نگرفتیم که ما را شبها تنها بگذارند . (!!! - توضیح مترجم ! ) خیر سرمان ... خدایا ... اینان دگر چه هستند ...؟

ادامه ی داستان :


خدایا ... اینان دگر چه هستند ...؟ چه چهره های کریهی ! چه قد درازی حتی از برج مرکزیمان هم بلندتر هستند. اه ! اه ! اه! چه دماغ هایی از دماغ وزیرالوزراء که همیشه با دیدن دماغ شانپانزه مانندش خندمان میگرفت زشت تر است. ولی خدا وکیلی از تلخکمان نیر خنده دارترند. هه..هه..هه...
دهنتو ببند انقدر ورّاجی نکن! فقط به سوال هامون جواب بده!
بگو ببینم اسمت چیه؟!
نام خودتان چیست؟!
اسم من منکره و اینم نکیره !
اینقدر هم سوال نکن و فقط جواب مارو بده!
منکر :اسمت چیه؟!
من فتحعلی شاه قاجار پادشاه سرزمین پهناور ایرانم!
نکیر :اگه تو فتحعلی شاهی حتما منم کوروش کبیرم !!
فتحعلی شاه:مگر من با تو شوخی دارم رعیت فلک زده!!؟
منکر : رعیت خودتی یا دوست من درست صحبت کنا!!! تازه کجای ایران الان پهناوره!؟
فتحعلی شاه:تو مگر تا کنون گربه ای به این بزرگی دیده ای ای مفلوک؟!!
منکر :اگه الان گربه ست یه زمانی ببر بوده / به چه هیبتی این ببر از غرب تا شرق بوده.
نکیر :هوی منکر اون سی دی منو برام بیار دیگه !یه ماهه که بردیش ! من از اون سی دی رپ خیلی خوشم میاد!
منکر : باشه بابا آروم تر!! میدونی که اگه به  گوش خدا برسه تیکه بزرگمون نوک شاخامونه . چون گفتن فقط حق دارین سی دی مداحی اونم کریمی گوش کنین!
نکیر : باسه! ولی باید سی دی رو فردا برام بیاری ،چون می خوام بعدش بدم به عزرائیل ،اونم در به در دنبال این سی دی میگرده !
فتحعلی شاه:شما چه میگوئید!؟سی دی دیگر کیست !؟
نکیر : تو ساکت !! بگو ببینم جوونیت رو در چه راهی صرف کردی !؟
فتحعلی شاه:اولش من جوان خوبی بودم ٬اما امان از دوست ناباب ! ما را اغفال کردند که از آن کاخ بیرون بیا و برای خود از شهر دختری انتخاب کن ٬می گفتند دختران طهران زیبا و با وقار هستند . ما هم که از همه جا بی خبر با دوستان در کوچه و بازار گشت و گزاری کردیم . خدای من چه جیگرهایی یکی از دیگری فریبنده تر و بلاتر. دوستانمان به ما گفتند که یکی را انتخاب کنیم٬ ولی مگر میشد که میان آنان یکی را انتخاب کرد . سر انجام یکی از دختران بالا شهر طهران را انتخاب کردیم و به حرم سرایمان بردیم. پس از مدتی دیدیم که هوس دختر دیگری کرده ایم . باز درون شهر رفتیم و به دنبال زیبا ترین گشتیم آرام آرام کله مان داشت سوت می کشید تا اینکه بر اثر فشار نفس یکی را علی الحساب انتخاب کردیم تا بعد . پس از چند بار که ما این کار را کردیم ٬دیدیم که نمی شود هر بار یکی را انتخاب کنیم ٬پس تصمیم گرفتیم که روزانه با یکی ازدواج کنیم ٬که تا الان فکر میکنم حدودا ۵۰۰ عدد شده باشند. البته ما بعد از ۵ سال دیگر دست از این کار کشیدیم و به همان تعداد بسنده کردیم که کم مانده بود نوه ی مان را با آخرین دخترمان و  پانصدمین زنمان را با اولین دخترمان و غیره را با هم اشتباه بگیریم و شبانه مرتکب معصیت شویم !! البته این تعداد نفرات نیز به علت کمبود جا در حرم سراها بود . حتی عده ای از آنها در اتاق های وزراء می خسبیدند . متاسفانه در آن اتاق کسی را نگمارده بودیم تا اگر وزرا به ما خیانت کردند به گوشمان برسانند . حال که فکرش را کردیم متوجه شدیم !
منکر : خب با این همه زن چند تا بچه داشتی !؟
فتحعلی شاه: شمار زنان بزور در دست است حال شما شمار اولاد را می خواهید !؟ عجب دل خجسته ای دارید !
نکیر :خب یه ارتش باهاشون درست میکردی !!
فتحغلی شاه: تصمیم این کار را داشتیم اما به بخت خوبمان همه دختر از آب در آمده و ما را از ازدواج بیشتر بی نیاز می نمودند ! در ضمن تهدیدهایی نیز برای پادشاهان عثمانی و روم فرستادیم که با زنان و فرزندان به آنها حمله خواهیم کرد تا آنان از ترس خویش را خیس کرده و مادرشان را طلب کنند . منتها نمی دانیم کدام شیر پاک خورده ای به گوش حرامزادگان رساندند که اهل و عیال ما را همه زنان و دختران تشکیل داده اند . لذا دهان ایشان آب افتاده تقاضای تعجیل در اجرای تصمیممان کردند !!
منکر :تو با این همه زن کی وقت میکردی کارای کشور رو انجام بدی!؟
فتحعلی شاه: خب به این وزراء پول میدهیم که این کارها را انجام بدهند و مزاحم ما و زنانمان و غیره نشوند.
نکیر: خب تو حاشیه نریم . بگو ببینم خرج زندگیت رو از کجا در میاوردی !؟
فتحعلی شاه: خرج زندگی !؟ خب نیک روشن است !!مردم خودشان تقبل مالیات می کردند وما خرج زنان و اولاد و عیش و نوش میکردیم .
منکر: خرج عیش و نوش تورو مردم بیچاره باید بدن !؟
فتحعلی شاه: پس چه!؟ در خزانه ی ما که پولی نمانده ! دیکتاتور یعنی همین ! فکر کردی تفکرات غربی کم الکی هستند ؟!!!
نکیر : بخواب بابا غرب زده ی بیچاره ! تورو نباید با آتیش سوزوند تو رو باید تو قفس گذاشت و دور تادورت رو پر از دختر خوشگل کرد و تو نتونی حتی به یکیشونم دست بزنی ٬ واینطوری تورو روزی هزار بار کشت وزنده کرد.
فتحعلی شاه: درست است که نمی توانیم دست بزنیم ولی چشمهایمان که کور نیست ٬آنها را میبینیم ! تازه همین که اطرافمان را دختر گرفته باشد کفایت میکند.چشم هم یکی از وسایل....!!!!
منکر :این چقدر پرروئه!!!از رو هم نمیره !!!!!
نکیر و منکر پس از ۶ساعت و ۵۳ دقیقه و۱۳ ثانیه جر وبحث تقاضای نیروی کمکی میکنن تا بیان و به این حالی کنن!واحتمال دادن که فتحعلی شاه یک رگه ای از بز داشته باشه !!!

این جریان عواقبی هم داشت:
دو روز بعد : منکر پس از این همه صحبت درباره ی ازدواج و زن میزنه به سیم آخر و یکی از حوریای بهشتی رو تو یه کوچه باریکه گیر میاره و ناگهان یه شاخه گل به اون میده واز اون تقاضای ازدواج میکنه٬ حوری بهشتی هم قبول میکنه و قرار میزارن ساعت ۸ زیر پل صراط همدیگه رو ببینن! اما از اونجا که دیوار موش داره موشم گوش عدل سر قرار منکرات میاد و میگیرن و هردوشون رو میبرن !!
نکیر رو هم در حال تبادل سی دی غیر مجاز با عزرائیل اونم سی دی رپ میگیرن!!!!

***
در حاشیه ی این مطلب باید بگم که وحید (خودم!!) قبل از یوسف یه مطلب به عنوان قسمت دوم نوشت . ولی خب ! یوسف سریع تر عمل کرد و مطلبش رو کامل نوشت بالاخره ! مطلب وحید (خودم!!) در ثبت موقت وبلاگه . بذاریمش یا نه ؟!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 18:5 توسط yosef |


اااااااااه ! آخه چقدر من جون بکنم ؟ چقدر کار کنم ؟ مگه من چقدر انرژی دارم ؟ والا اگه میتونستم همون یه هفته ی اول زرتی استعفا می دادم بره پی کارش ! اصلا مگه من چقدر در ماه حقوق میگیرم که ازم انتظار داره در هر دقیقه ۸۰ نفر رو بکشم ! تازه ! اونم با راههای گوناگون ! والا اینیشتین هم که بنده ی خودش بود اینقدر در کار طراحی قتل خلاق نبود ! اونم جون چه کسایی !! یارو اندازه ی موهای سر من زن داره ! حتی یه بار یادمه سر این موضوع که دختراش رو با نوه هاش و زن هاش رو با دختراش اشتباه گرفته بود کلی بهش خندیدیم !! در این حد که کلیه ی جهاز هاضمه م به دستگاه گوارشم پیچیده بود ! حالا وقتشه که جونشو بگیرم ! ولی خدا وکیلی حیفه ! کرکره ی خنده ی مردمه ! تا حالا به برنامه های مهران مدیری اینقدر نخندیده بودم !!! ولی خب ! چه کنم که دستور از بالاست ! از کجا معلوم ! شاید اگه نکشتمش ، اون اجل من بشه ! نه ! میدونم چیکار کنم !

...او همچنان در جاده های خیس زمین قدم میزد ... تا به مقصد رسید ... 

***
صدای پایی از توی راهرو به گوش می رسید . از نرمی صدای پا معلوم بود کفش شخص پاشنه ندارد ! پس از زنهای متعدد فردی که در اتاق باشکوه آخر راهرو خوابیده است ، نیست ! صدای پا نزدیک میشد ... او از خواب پرید . در به شدت به دیوار کوبیده شد . یک لحظه خیلی کوتاه چهره شخص را دید سپس خیلی عجیب از تخت به زمین افتاد . وقتی بلند شد شخصی در اتاق نبود ...چیزی که می دید مطمئنا واقعیت نداشت...او بر روی زمین افتاده بود اما بدنش روی تخت هنوز خوابیده بود ...
بار دیگر در به شدت کوبیده شد...خادم پیر جنازه ی پادشاه را گریان از روی تخت بلند کرد و به خانه ی طبیب دربار برد . نمی توانست از جسم خود بگذرد . دوان دوان پشت سر خادم به سوی سرسرای خروجی دوید . به خانه ی طبیب رسیدند . اما...او مرده بود
.

***
عجب اتاق تاریکیست ! این کدامیک از اتاقهای دربار ماست که خود از وجودش غافل مانده ایم !؟ معلوم نیست این گوساله ها چگونه جرئت کرده اند ما را در این دخمه گذارده و روی پیکر ما خروار ها خاک بریزند ؟! پدر سوخته ها عجب لباس حقیری به ما پوشانده اند ! این جنازه نیز که ما را فیلم کرده ! معلوم نیست مرده ایم  ، زنده ایم ؟! اصلا زنهایمان کجایند ؟ ما ۵۰۰ زن نگرفتیم که ما را شبها تنها بگذارند . (!!! - توضیح مترجم ! ) خیر سرمان ... خدایا ... اینان دگر چه هستند ...؟

ادامه ی داستان در آپ بعدی...!

                                                                                      

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 22:30 توسط وحید |


نام : وحید خان مغول
وحشی ترین و بی رحم ترین سردار چنگیز خان مغول (حتی وقتی چنگیز یه باره می دیدش خودش رو خیس می کرد). به علت قیافه ی دهشتناک که دست دراکولا رو از پشت بسته. با سیبیل های از بنا گوش در رفته و دندانهایی مانند نهنگ ( که تو عمرشون مسواک ندیدن ) با چشمهایی مانند وزغ های سمی آفریقای شمالی که چندین رگ خونین در آن جریان دارد و گوشهایی ماهی تابه ای و جنگلی از مو در سر و صورت که زیستگاه انواع و اقسام جانوران موزی است. با قدّی زرافه گونه وهیکلی مانند تیرانازاروس . دانشمندان سنش را به دوره های قبل از عصر یخبندان (ولی عجیبه که چرا با دایناسور ها منقرض نشده؟!). امّا چهره ی وی همچنان جوان وشاداب نشان میدهد(معلوم نیست چه کرمی استفاده میکنه؟!)
این وحشی خون آشام و لشکرش هنگام لشکر کشی به ایران به روستای دنبه آباد پشت کوه رسیدند.
زمانی که وحید خان مغول برای تفریح به حوالیه روستا رفته بود . دختری کوزه به دوش را دید که از چشمه آب می آورد. و وحید خان در همان نگاه اول عاشق دختر شد و یک غش کره زد ! از اون روز به بعد افتاد ردّ کار دختره و زاغ سیاشو چوب می زد.
یه روز که دختره داشت به لب چشمه می رفت . یه باره وحید خان مغول جلوش درومد. دختر ازترس دیدن این دیو بی شاخ و دم ۶.۷ تا غش با هم زد (از اون غشا !! ). وحید خان هم برای اینکه دختره رو بهوش بیاره اونو تو چشمه انداخت(مردم آب می ریزن این دختره رو میندازه تو آب ). پس از بهوش آمدن دختر وحید خان یک گلدان کاکتوس به وی هدیه داد و نام او را سوال کرد.
دختر گفت: آتوسه خاتون . وگونه هایش گل انداخت.
نام : آتوسه خاتون
با دماغی کدو تنبل مانند . چشمانی همچون چشم موش کور و دهانی اُشتر مانند و گوشهایی چو گوش فیل وصورتی مانند اورانگوتان و هیکلی کرگدن گونه.
در به در دنبال شوهر می گرده . اما متاسفانه به چشم هیچ کس نمیاد . (حالا من موندم این وحید خان چه طوری از این عجوزه خوشش اومده ؟! )
خلاصه پس از چندین بار خلوت های عاشقانه تصمیم می گیرن که وحید خان بیاد خواستگاری .

روز خواستگاری :
وحید خان دم در خونه ی آتوسه خاتون با یک دسته ی بزرگ گل زرد ( نشانه ی تنفر ) در میزنه . اما کسی در رو بر روی او باز نمی کند. وحید خان پس از محاصره ی ۴۸ ساعته ی خانه آنها با کمال آرامش در را میشکند و وارد خانه می شود.
پس از مذاکرات متعدد به این نتیجه میرسند که ایران باید غنی سازی اورانیوم را متوقف کند (چه ربطی داشت؟! ). امّا پدر آتوسه خاتون قبول نمی کنه و میگه که آتوسه خاتون میخواد درس بخونه. وحید خان مغول هم همون موقع پدر آتوسه رو تا میکنه و از پنجره پرتش می کنه بیرون و خودشون قول و قرار عروسی رو میذارن .
 
چنگیز خان مغول پس از فهمیدن این موضوع نفس راحتی میکشه که دیگه خو دش رو از ترس وحید خان خیس نمی کنه و وحید خان مغول رو اخراج می کنه . وحید خان هم که پس از عاشق شدن به جز آتوسه کس دیگه ای رو نمی دید هیچ عکس العملی انجام نمی ده. 
پس از عروسی آن دو (وحید خان مغول و آتوسه خاتون ) سوار بر دو کفتار پیر به سوی جنگل و زندگیه درآن حرکت می کنند و از آن به بعد با خوبی و خوشی بالای یک درخت سکویا مانند دو کبک عاشق با هم زندگی میکنند .
 

این مطلب بدون شرح می باشد !!!
این داستان کاملا غیر واقعی بوده و زاییده ی ذهن مخدوش ، مغشوش ، مدهوش و مصدوم یوسف جان است . لذا هر گونه تشابه اسمی افراد اصلی این داستان با افراد واقعی ( از جمله ی من بد بخت ! ) از طرف نویسنده تکذیب می شود ! ( یوسف : به جون بابام ! )

چاکریم : وحید خان مغول !!! ( اثر تلقین ! )

  

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 17:54 توسط yosef |


من که هستم. (وحید : یوسف هستی !! ) شاید کمی نگران کننده باشد. ( وحید : یه کم نه ! تو در هر جمعی که باشی موجب وحشتی ! ) ولی معده ی من ۶۷ لیتر گنجایش دارد (!!!) ومی تواند گازهای نجیبی مانند آرگون را در خود پرورش دهد و آن را از شاهراه های جنوبی با سرعت ۳۶۰ کیلومتر در ثانیه خارج کند . ( وحید : یه کم شبیه گاز معده نشد این خصوصیاتی که تو گفتی ؟! ) در مورد زندگی کمی بدبینم ( وحید : آره جون عمّت ! ) به همین دلیل تا به حال ۵۴ بار سعی کردم از راههای مختلف خود را بکشم ( وحید : مثلاً... ) اما باز جان سالم به در برده ام. (وحید : خب مسلمه ! ما در حد گربه نره تو داستان پینوکیو هم شانس نداریم ! ) از عشق چیزی حالیم نیست ( وحید : از چیزهای دیگه بگو !! ) ولی دخترها مرا می پرستند. ( وحید : داشتیم ؟! گفتیم مطلب تخیلی نداریما ؟! ) وقتی دوتایی خلوت می کنیم معده ی من شروع به ساخت و ساز گازها می کند و ما با هم می خندیم. ( وحید : هم خودت هم طرف خیلی چندش آورید ! )
من که هستم. شاید یک روانی وشاید یک خردمند. ( وحید : و شاید هزاران حیوان دیگر !! ) ولی آیا این باعث می شود که دخترها از خریت بیرون بیایند؟!! ( وحید : اوی اوی ! نکنه میخوای دیگه هیچ کس دیگه ای به وبلاگمون سر نزنه ؟! )نه! نمی شود !! زیرا نام آنها  از خود خر گرفته شده : ( دختر - دت=خر) . دختر یعنی بسیار خر و تر آن نیز به همین دلیل است. ( وحید : نه میخوای قشنگتر تفسیر کن : خر به توان ۲ = دوخر = دخر . بعد نتیجه بگیر که خر بهتر از اونه . پس میشه « دختر » )
 
من که هستم . این مهم نیست !مهم این است که دخترها که هستند . ( تبریک میگم ! یوسف وجود نداره ! یا اگه داره اصلا مهم نیست چه خریه ! مهم اینه که ارزشش از دوخر ها ( ببخشید ! دخترها ) هم کمتره که به ماهیت خودش نپرداخته ! یوسف سه خر یا همان سُختر است !!! )
***

وحید : خب یوسف جان ! مطلبت خیلی مینیستانه بود ! نظر خودِ سُخترت چیه !؟
یوسف : وحید جان ! اگه من سُخترم تو چُختری !
وحید : من که در کنار شخصیت خودم اسم خر ها رو نیاوردم که ! توی بی شعور این شِر و وِرها رو گفتی ! تو هیچ میدونی اگه خدای ناکرده گذار ارمغان به اینجا بیفته چه بلایی سر من میاد ! اونکه نمی دونه من توی موضعِ مزخرف تو نیستم ! وسط منو خالی می کنه ، ازم زیر دریایی میسازه !
یوسف : با دختر ها بودی خر ؟ بعد وسطت کجاست ؟
وحید : اولا که من منظورم دخترا نبود . منظورم همون خرایی بود که خودت هستی ! همون سه تا خر ! سُختر ! سُختر ! در ضمن ! وسط من جایی نیست که سه تا خر در حال چریدن باشن ! مثه وسط تو ! وسط من دل و قلوه و روده و کلیه جهاز هاضمه م قرار داره . بوقلمون !
یوسف : ها ؟! ها ؟! وسط چیه ؟!
وحید : ای ی ی ی ی ی ی خدااااااااااااااا ! من باید خدمتتون عرض می کردم که مخ یوسف جان با زغال سنگ کار می کنه ! لذا وقتی تیکه ی سنگین میشنوه کلّا هنگ می کنه و میزنه تو خطّ قل مراد اینا ! شما واسه من دعا کنید ! من این وسط تلف میشم ! راستی ! منو عمراً در موضع یوسف قرار ندید !
درباره ی دوست عزیزم p.o.p هم بگم که مشکلی نیست ! شما میتونی در کل کل ها شرکت کرده و در یکی از مواضع من یا یوسف مشنگ قرار بگیرید ! البته همه میتونن ! منتها انتخاب با خودتونه !!! من یا یوسف !!؟

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 16:57 توسط yosef |